تبليغاتX
عشق دیوونگی
عاقل مباش که غم دیگران خوری دیوانه باش که غمت دیگران خورند
 

این روزها این قدر درگیرم که یادم میره میخواستم چیکار بکنم و قبلا به چه چیزایی فکر می کردم.این روزها اینقدر تو این دانشگاه بالا و پایین میرم و شبا مثل جنازه ها میشم که یادم میره بعضی شبا آرزوی خواب داشتم و به جای خواب چیز مینوشتم و فکرای جورواجور میکردم اونم عالمی بود دیگه!!

ولی خودمونیم این دانشگاه هم چیز خوبیه ها، 4 سال سر آدم رو گرم میکنه یعنی همون علافی ها رو سازماندهی میکنه و جالب تر از همه اونجاس که آخرش بهت میگن مهندس!!!

خداییش کجای دنیا به 4 سال علافی میگن مهندسی؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:33  توسط حنانه | 

اینقدر تو این دنیا رنگ دیدم که دیگه یکرنگی رو باور نمی کنم.هرجا خواستم با یکرنگی پیش برم بیشتر عقب رفتم.منم کلا بیخیال اون کار شدم و از این که بخوام با دروغ انجامش بدم انصراف دادم.

 

دوستی ها دو رنگ،عشق ها کم رنگ،ازدواج ها رنگارنگ،زندگی هم که رنگین کمون ...

 

این روزا کمتر می نویسم ،چون خوبم، چون عالیم، خوبم و عالی چون به هیچ کدوم از این رنگها توجه نکردم راه خودم رو می رم ،نقاب نمی زنم ، خودم رو پشت رنگ پنهان نمی کنم .

 

اگه بخواد رنگی هم باشه فقط سیاه،مثل شب،پاک و ساکت و استوار ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط حنانه | 

عقربه های ساعت با آرامشی وصف نشدنی حرکت می کردند،آرامشی که بهشون حسودیم می شد.آهسته حرکت می کردند و زیر لب می گفتند از سکوت شب استفاده کن که کم پیدا می شه.

دیگه عقربه ها داشتند به ساعت 3 نزدیک می شدن،خدایا پس چرا من هنوز بیدارم؟!!

تنم خسته و کوفته اس ولی روحم...روحم بیداره،روحم شبگرده،همه جا می ره و منم به اجبار با خودش میبره،کاش اقلا عاشق بودم که فقط به یکی فکر می کردم و دلیلی واسه شب زنده داری هام پیدا می شد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:25  توسط حنانه | 

ساعت از یک هم گذشته،هنوز تو شوکم،بعد از خودند یک داستان 1600 صفحه ای،یک داستان عاشقانه،یک داستان عاشقانه واقعی که پایانش تنم رو لرزوند...

نازنین مرد،خیلی راحت،مرد،بعد از شنیدن این خبر قلبش واستاد و دیگه بدون اون نزد،رفت پیشش،پیش عشقش...

کاش همه عشقا اینجوری بودن

(محض اطلاع دوستان این  داستان "قصه ی عشق" از احمد لواسانی بود)

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط حنانه | 

سرم رو از پنچره بردم بیرون و داد زدم:"آشغااااال"

این روزا داغونم،با هیچ کس نمی تونم حرف بزنم،حتی با کاغذام.دوستی واسم نمونده.دنیای بدی شده، نه! این ماییم که بدیم و بدی می کنیم، واسه همینه که دنیا اینجوریه.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:15  توسط حنانه | 

ای  یار

تو دلبری از که آموختی

                          که اینگونه دل می ربایی؟!

نه...

      یار نه...

              انصاف نیست!

تو رفیق بودی

رفیق نیمه راه

                که اینگونه در صحرای تنهایی رهایم کردی

بعد  از تو رفیقی نخواهم داشت

                                 زیرا که دیگر از نامش ترسانم

من نیز فراموش خواهم کرد

همانگونه که تو فراموش کردی

رسم این چرخ بی وفایی و فراموشی است

 بی وفا خواهم شد

سنگ خواهم بود

                       همانگونه که ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:58  توسط حنانه | 

همیشه به دوستام حرفای امیدوار کننده می زنم و اونارو به صبر و تحمل دعوت می کنم.اما وقتی همون دوستان ازم حالمو می پرسن میگم:هنوز زنده ام،متاسفانه یا خوشبختانه،نمیدونم!!

این یعنی اینکه نمیدونم واسه چی زنده ام.بعضی زنده اند واسه اینکه از زندگی لذت ببرن!خب منم از زندگی لذت می برم،مثلا وقتی که یکی از این قرصای آرام بخش رو میذارم تو دهنم و قورتش نمی دم تا ذره ذره آب شه و لحظه لحظه تلخیش بیشتر بشه،تلخی که حتی تو منگی اثر قرص حس میشه،هیچ شیرینی هم نمیتونه جای این تلخی معرکه رو بگیره! یا اصلا وقتایی که از دندون درد زمین رو چنگ میندازم در اوج لذت از زندگی بودم،درد خیلی خوبه،لذت داره....

نمی دونم آدما به این چی میگن!ماذوخیسم؟سادیسم؟راشیتیسم؟اسکیزوفرنی؟شایدم از انگشت شصت پام باشه که رفته تو چشمم!

اصلا هرچی میخواد باشه،هرکی هرچی میخواد بگه!من که سر حرف خودم هستم:دیوونگی رو عشقه...   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:4  توسط حنانه | 

تا حالا نگاه پر حسرت یک سالخورده به خودت رو دیدی؟!! یا نگاهش به یه بچه ی چند ماهه!!

یعنی داره با خودش چه فکری می کنه؟یعنی حسرت روزهای رفته ی جوونیشو می خوره که چرا زود گذشت یا چرا بد گذشت؟یا اینکه با خودش فکر می کنه که چه کارایی انجام داده  که نباید انجامشون می داده!!یا اینکه چه کارهایی انجام نداده که باید انجام می داده!!بالاخره همش می شه حسرت...

شایدم دلش میخواد به جوونا بگه:ای جوونا قدر خودتون و روزهای جوونی رو بدونین که وقتی به سن من رسیدین حسرت نخورین!

یعنی همه وقتی پیر می شن حسرت می خورن؟!! یا اصلا همه به سنی می رسن که توی همین دنیا حسرت بخورن؟!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:21  توسط حنانه | 

دیگه ناخنام داشت تموم می شد،یه بسته آدامس ریختم تو دهنم و به جای ناخن شروع کردم به جویدن،آهنگ توی گوشم  تا جایی که جا داشت بلند بود و می خوند،نمیدونم چی می خوند ولی می دونم که یه چیزی می خوند،شایدم بعضی وقتا باهاش می خوندم!!

خیلی راحت و بی قید قدمهای بلند بلند بر می داشتم و هر آشغالی که سر راهم بود رو شوت می کردم ،آشغاله دیگه!! کجا می خواستم برم نمی دونم ولی فکر کنم یه جایی رفتم،خونمون؟خونشون؟اتاق تمساح ها؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:49  توسط حنانه | 
به تو سپرده بودمش.. به هزار و یک امید... و امروز برای هزار و یکمین بار...دلم را می برم تا...شکستگی اش را گچ بگیرند...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:34  توسط حنانه |